![]() |
![]() |
|
| به یاد هر چی عاشقانه |
|
دوستان سلام. من مجنونم. دوست دلتنگ...اکثرتون میشناسینم. اومدم بگم دلتنگ رفته کربلا...خوش به حالش... فقط دعا کنین سلامت برگرده. از طرف دلتنگ عید و به همتون تبریک می گم.مخصوصا به دوست عزیزش روح نگار . از خودشم به خاطر اینکه بی اجازه آپ کردم معذرت می خوام... شاد باشین و پیروز. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 1:33 توسط تنها |
|
به تنهایی از این پس خو کنم من ای کاش شب دل مرا ماهی بود دستی ز کرم به شانه ما نزدی حالی است مرا که قید عالم زده ام
سلام امیدوارم حال همه ی شما رفیق های گل گل گل گل ..... بسیار سنبل خوب باشه راستش اول از همه باید از رفیق خودم به قول خودش( گل گلا) به خاطرپست قبلی تشکر کنم ... مجنون گلم دست قشنگت درد نکنه ..... که تولدمو تبریک گفتن تشکر میکردم... اما چون میخواستم یه اهنگ توپ بزارم روی وبم صبر کردم حداقل محرم تموم بشه که حرمت محرم و امام حسین شکسته نشه .... اما... اهنگ این وب رو تقدیم میکنم به دوست عزیزم روح نگار ...... از روح نگار عزیز هم تشکر میکنم .....که بهترین هدیه ی تولد رو به من داد .. از تمام شما دوست های مهربونم هم به اندازه ی یه دنیا تشکر میکنم ... ان شالاکه بتونم جبران کنم چاکرخواتونیم "دلتنگ" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 21:32 توسط تنها |
|
|
برو بچ سلام. من دلتنگ نیستم.من مجنون هستم از بخش معرفت! ای خدا.....دارم خفه می شم از این همه مرام و معرفت! خدایی آدم انقد با معرفت!!!طرف اصلا نمیاد سراغت و سال بره ماه بیاد نمی گه رفیق ما وبلاگ داره...اون موقع تو واسه تولدش بیا تو وب خودش آپ کن! ای روزگار بی معرفت! خداوکیلی تو جای من بودی این کارو می کردی! نه! پس دیدی راس می گم دارم که خفه می شم از معرفت ! حالا از شوخی بگذریم.... پنج شنبه 12 بهمن تولد دلتنگ بود. خیلی برنامه ها واسش داشتم اما چون سوم امام حسین بود و شهادت امام سجاد همش بهم ریخت.(خوشبختانه) بخاطر همین من امروز واسش اپ کردم و تولدش و تبریک گفتم.اولش می خواستم تو وب خودم آپ کنم . اما دیدم این نامرد که پیش من نمیاد که ببینه که!!! پس اومدم اینجا آپیدم...از اونجایی هم که اکثر بتچه ها رفیقامونن و همدیگرو میشناسیم فرقی نمی کنه اینجا آپ کنم یا اونجا. الانم می خوام بگم...
تریپ جمله قشنگ اومدم! اگه نه این روز واسه من نه تنها قشنگ نیست... بلکه مصیبت اعظمها! بد بختی من از همون روزی شروع شد که این بشر پا به عرصه گیتی نهاد! حق دارین باور نکنین....جای من نبودین که...وقتی یه موجود هشت ساله با دو تن و ششصد و پنجاه و سه کیلو گرم وزن بیفته روتون و از حق مثلا خواهرش دفاع کنه دیگه چی از من پوست و استخون می مونه! اگه این بلاها سرتون بیاد می فهمین مصیبت اعظمها یعنی چی!!! نه جدی از شوخی بگذریم...من به نوبه خودم این روز رو به همه شما تسلیت می گم. امیدوارم غم آخرمون باشه. آهان راستی...از همین جا همتونو دعوت می کنم به وب خودم....شاید این سیب زمینی پشندی یه ریزه به غیرتش بر خورد اومد پیش من! خوب دیگه...من یواش یواش مرخص شم و برم آماده شم واسه مراسم خاکسپاریم!!! چون با این آپی که من کردم...زنده موندن آرزوی محالی به حساب میاد! نمی دونین که...یه ندا به اون هیولای کوچولو بده کار من بدبخت مستقیم به قبرستون ختم می شه. خوب من و حلال کنین...اگه بدی بوده خوب کردم اگه خوی هم بوده بد کردم... شرمنده قاطی کردم...شما هم جای من بودین بدتر از من قاط می زدین!!! بالاخره باید حرفامو می زدم...دق کردم از بس ریختم تو این دل دریاییم ...بابا دریا هم یه روز پر می شه ها...! راستی انتقاد که ندارید.ولی اگه پیشنهاد داشتین تو وی خودم بگین.من حوصله ندارم هربار کامنتای این دیوونه رو باز کنم بخونم.
حرف آخرم هم جدا از گونه مسخره بازی اینه که...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 17:3 توسط تنها |
|
|
در صحرایی قدم می گذارم... به یک باره دریایی مرا فرا می گیرد ..... آفتابی سرخ در بالای سرم... اشکهایم مانند بارانی می بارند..... چرا که آفتابم را نمی یابم ...آخر راه نجاتم را چگونه بیابم ... عطش عشق است که مرا به سویش می برد ... در این روزها، باید اشکهایتان جاری شود تا عاشق شوید و حسین را بیابید....... عقل را کنار زنید ،دل است که عاشق می شود پس ، فقط حسین عشق است !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 16:58 توسط تنها |
|
|
سر چشمه ی عشق است که سیراب میکند قلب عاشقان را ....
بیایید مشتی بر گیریم از این آب حیات.. ولایت....
آری برترین پیام است که بر برترین پیامبر جاری میشود
زمزمه ای است عرشی از طرف خداوند
که پیامبر به زبان می آورد :
من کنت مولاه فهذا علی مولاه
بالاخره آپ کردم سلام به تمام دوستای گل گلاب خودم امیدوارم حال همگی خوب باشه و عید قشنگی رو هم در پیش رو داشته باشید از تمام دوستای گل و مهربونم که تو این مدت کمکم کردن وتنهام نذاشتن ممنونم ... سعی میکنم از این به بهد هم زودتر وهم با پست های قشنگتر بیام ... میبوسمتون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:48 توسط تنها |
|
|
بنام زیبای دوست چه دردناک است که تورا ازدست دادن وهیچ نتوان گفتن وبی آنکه لحظه ای تورابینم و به آغوش خاک سپردن وعکست رادرلفاف قابی غم گساردیدن،تورا،توراحتی برای لحظه ای هم فراموش نخواهم کردوچگونه میتوان اینگونه بود چگونه میتوان با تو اینگونه بود،با تو که تمام احساست درکف دستی بسوی درازکردی ومن با گرمی نگاهی فشردم . دوست دارم که گرمی وجودت را با تمام وجوداحساس کنم وصدایت را که طنین زیبایی بودبرلبانت بشنوم ولی چه سود که تومرا می بینی ومن توراهرگز... اما چنین نخواهد بود که با نبودنت به خاطره های تلخ زندگی ام بپیوندی،تورادرجای جای اتاق سردی که گرمی اش تو بودی حس میکنم و حضورت رادر زمزمه های تلخ و شیرین زندگی ام که سرشار از بوی ساده محبت است می بینم. صدایم کن،دستم بگیرودر حاله ای از نوری که تورافراگرفته است جای ده که بی تو آزمونی در نهایت شکستم، صدایم کن و صدایت را به کرانه عرش برسان تا مرهمی باشد برسکوتی که مرا در خودفراگرفته است وصدایت را ملکی که جانت گرفت بشنود وجانم بگیرد که میدانم تو نیز تنهایی ،پس صدایم کن تا تنهاییمان را که هرکه به نوعی است کسی دریابد . ...چقدر چشمانم برای دیدن انگشتان نحیفت حسرت میکشند و گوشهایم ازاین همه واج و صدا به ستوه آمده و صدایت را برای نوازشی گرم طلب میکنند وتورا میخوانم وبه شوق فردا که تورا خواهم دید چشم براه می مانم.
این پست از طرف یه دوست نازنینه دست گلش درد نکنه واسه همه ی شما دوستای گلم ارزوی موفقیت می کنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 18:9 توسط تنها |
|
|
توی این بی راه ها....
این عبور شیشه ای جاده دلتنگی میاره به هوای با تو بودن........
من کجای این سفر باید تو رو پیدا کنم اخه جاده ها نمی تونن بگیرن رد تورو بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگر د ... ما که راهمون یکی بو د چرا جاده ما رو گم کرد ... بغض تو با گریه ی من با شکستن وا نمیشه تا تو دستام نگیری گمشده ام پیدا نمیشه
جاده ها رو با خیالم رج بزن پای پیاده..... فکر تنها بودن ما واسه هردومون زیاده خودم پشت سر تو توی این جاده کشیدم قد تو نمیگرفتم به خودم نمیرسیدم تو کنار من یه کوهی من کنار تو یه دریا ما رو با هم ارزو کن با تو من تمام دنیام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 23:44 توسط تنها |
|
|
مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار
بین انها گفتگوی جالبی درگرفت.
انها درباره ی موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع ((خدا)) رسیدند ارایشگر گفت :
من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد
مشتری پرسید چرا باور نمی کنی ؟؟!! _ کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خداوند وجود ندارد .
به من بگو اگر خداوند وجود داشت ایا این همه مریض میشدند
بچه های بی سرپرست پیدا میشدند اکر خدا وجود میداشت
نباید درد و رنجی وجود داشت نمی توانم خدای مهربانی را
تصور کنم که اجازه میدهد این چیزها وجود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر وبحث کند . ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیزون رفت .
به مخض اینکه از ارایشگاه بیرون امد در خیابان مردی را دید
با موهای بلند وکثیف و به هم تاییده وریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود . مشتری برگشت ودوباره وارد ارایشگاه شد و به ارایشگر گفت
میدانی چیست :(( به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند)) ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی من اینجا هستم !!!
من ارایشگرم !! من همین الان موهای تو را کوتاه کردم . مشتری با اعتراض گفت ((نه !!ارایشگرها وجود ندارند
چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که ان بیرون است
با موهای بلند وکثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد )) _نه بابا ارایشگر ها وجود دارند !
((موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند )) مشتری تایید کرد !(( دقیقا نکته همین است !!!)) خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمیگردند برای همین است که این همه درد ورنج در دنیا وجود دارد!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:8 توسط تنها |
|
|
ای دل تنها چیه چشم انتظاری باز یه لحظه یه دم اروم نداری مثل زمستون تو حسرت بهاری باز عشقت خیمه زد رو خونم باز یادت اتیش زد به اشیونم باز بی تو باید تنها بمونم سکوت لبهات هنوز حرمت خونست پرنده ی دل من هنوز بی اشیونست پر از امید هنوز این دل خسته هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته توی اسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره واسه من تنهایی درده دره هیچکس نداشتن هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتم دیگه باور کردم که باید تنها بمونم تا دم لحظه ی مردن شعر تنهایی بخونم .......
امروز تولد بود .تولد یه عشق......... 4 شهریور شروع همه چیز ....... چقدر زود گذشت ........... چقدر همه چیز زود تموم شد…. این روزا دیگه همه چیز برام بی معنا شده حتی زندگی!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 9:42 توسط تنها |
|
|
بچه که بودم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 8:22 توسط تنها |
|